تبليغاتX
سمــــــــــیرا


سمــــــــــیرا

 

از هر چی دانشگاه و کلاس متنفرم

 

از دوشنبه سر هیچ کلاسی نرفتم ...

 

یعنی ممنکه دکتری پیدا شه گواهی بده سه ماه من جایی نرم...

 

اعصابم خورده ناراحتم غم دارم

نوشته شده در 88/08/19ساعت 7 AM توسط سمیرا| |

 

چرا حواسم پرتــــــــــــــــه

 

یکی پیدا نمیشه بگه دختر حواست کجاس

 

سر یه کلاس سه واحدی انقدر تو فکر بودم

 

اصلا نفهمیدم استاد چند دقیقس بالا سرم و چپ چپ نگاه میکنه 

 

من : وای استاد اینجا چیکار میکنید؟؟؟

 

استاد : سلام  کجایی ؟؟؟ خوب بود ؟؟؟

 

من :

 

با این دودلی من نمیدونم چی قرار بشه

 

خدایا من از اون دسته بنده هاتم که اگه اتفاق خوب یا بد واسم بیوفته

 

نمیذارم پای تصمیمی که گرفتم همیشه میگم حتما حکمتی داشته

 

اما ایندفعه : نمیدونم یا نمیشه یا نمیتونم

 

اصلا نمیدونم ...

اصلا خودم زدم به کوچه علی چپ ...

 

این دفعه هم تو بگو ... خواهش ...

 

آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو

ورد زبان ِ کوچه ی خاموشی

 

امشب

تکلیف پنجره

بی چشمهای باز تو روشن نیست!

نوشته شده در 88/08/09ساعت 4 PM توسط سمیرا| |

به سفارش زندایی با یکی از فامیلای دورشون که تازه از سوئد اومده بود و فارسی دست و پا شکسته حرف میزد

 

رفتم بیرون ... زندایی میگه : دختر به فکر به خودت باش موقعیت های خوب از دست نده

 

ولی نه من اینطوری نیستم اینا کار من نیست ...اصلا نمیتونم وقتی کس دیگه ای هست به یکی دیگه فکر کنم

 

و به قول معروف سبک سنگین کنم ...مثلا بگم :

 

این مهندس ماهی ..... حقوقشه خونشون تهرانه و ......

اون یکی شیمی خونده حقوقشم بیشتر از بالایی و خونشونم سوئد .....

 

با اصرار زندایی قبول کردم بعد از ظهر دیروز با فامیلشون برم بیرون ...

 

وهاب پسر مودب و پر انرژی و با کلی افکار مثبت بود

 

از کارش درسش خونش ،خودش انقدر با انرژی و خوب حرف میزد که من فقط گوش میکردم

 

با تاریخچه ای که اون گفت : فهمیدم عرب اصیل هستن ...

 

یکی نیست بگه دختر تو اگه بیل زنی باغچه خودت بیل بزن

 

با اونکه جای خاصی نرفتیم و شرق به غرب و شمال به جنوب تهران بالا پایین کردیم

 

خیلی خوش گذشت ...نه مسخره بازی در می اورد نه گوله نمک میشد در عوض جدی و مهربون بود

 

بین حرفاش از منم تعریف میکرد ... میگفت : اینطوری که میخندی حالت چهرتون خیلی جذاب میشه

 

منم میگفتم : بــــــــــــــــله ، لطف دارید و ....... اینم از شگردهای پسرهاس دیگه

 

ساعت 8 این چیزا بود زندایی زنگ زد دایی نمیاد امشب شام درست کردم بیایید اینجا

 

خونه زندایی شام خوردیم و بعد شام من و سمانه و آقا وهاب رفتیم تویه حیاط تاپ بازی

 

یه تیکه از حرفاش خیلی دوست داشتم من حرف میزدم میخواست تایید کنه میگفت :

 

سلام برشما !!! منظورش همون دورد بر شما و احسنت و آفرین خودمون و تبارک الله خودشون بود

 

ساعت 11 هم منو رسوند خونه تا امروز خوابیدم  ....

 

دیروز هیچوقت یادم نمیره تا حالا پسر با این انرژی و شادی و فعالی ندیده بودم

 

نوشته شده در 88/08/02ساعت 3 PM توسط سمیرا| |

 

ساعت 8 ژیلا خیلی عادی زنگ زد بیا دانشگاه روز دختره جشن گرفتن

 

قسمت نیست یه روز تا ساعت 11 بخوابم

 

ساعت 9جزوه و کتاب و هرچی که لازم بود برداشتم و رفتم

 

کوچه ها خیلی خلوت بودن انگار خاک مرده پاشیدن

 

یهو یه آقاهه بدتر از من سر به هوا با اون کلاه زردی که گذاشته بود سرش

 

حواسشم به طبقه های بالا بود و حرف میزد عقب عقب اومد خورد بهم

 

هرچی برگه دستم بود ریخت ...عصبانی نگاهش کردم ( دلم میخواست یه دونه محکم بزنم تو سرش)

 

کلی معذرت خواهی کرد و همه ی برگه های خیسم جمع کرد و گفت : خشک میکنم و کپی میگیرم اونموقع تحویلتون میدم

 

من: هنوز عصبانی بودم و هرکاری کردم برگه هام بده نداد ... گفت دوشنبه دیگه ای اینجام برگه هاتون میارم

 

حالا یا میاره یا ......... اگه نیاره مجبورم از یکی بگیرم دیگه

 

ساعت 10 تالار دانشگاه :::

 

جشن بود واسه روز دخــــــــــــتر

 

اجرای گروه حنانه که عالی بود حرف نداشت اشک تویه چشمای همه جمع شده بود

 

بهمون گل دادن شیرینی خوردیم،اولا دست و دلبازتر بودن با شیرینی چیزای دیگه هم میخوردیم

 

از اون گلا یکی هم واسه مدیر گروهمون برداشتم

 

وقتی رفتم امروز بهش تبریک بگم 1ساعت محو خط چشمش شدم

 

چقدر با حوصله زده بود هردو مثل هم ... صــــــــد آفریــــــن دختر زرنــــــــگ

 

 خوب بسه زشته دیگه ....

 

روز همـــــــــــه ی دخــــــــــــــتـــــــرا، خوشــــــــــگلا ، تاج ســــــــرا مــــــــبارک

نوشته شده در 88/07/27ساعت 5 PM توسط سمیرا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس